سنگ وآیینه

سر گشته ای به ساحل دریا،

نزدیک یک صدف،

سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او،

چیزی نهفته بود، که می گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،

از سنگ می دمید !

انگار

دل بود ! می تپید !

اما چراغ آینه اش در غبار بود !

***

دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئینه نیز روی خوش آشنا بدید

با صدا امید، دیده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،

در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگین دل، از صداقت آئینه یکه خورد !

آئینه را شکست !

 

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
منصوره

دلت که تنگِ یک نفر باشد خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی فایده ندارد ... تو دلت تنگ است ...دلت برای همان یک نفر تنگ است ... تا نیاید ، تا نباشد هیچ چیز درست نمیشود ...!

LinuX

سلام هاتف گرامی نمیدونم اسم این پستت رو بذارم شعر یا مطلب ولی خیلی قشنگ بود و عکس خوشکلی هم آخرش گذاشتی[لبخند] از اینکه خبرم کردی بیام ممنونم[گل] در پناه حق، موفق و موئيد[خداحافظ]

مهدی تنها {روزای غمگین‌تر از پیش}

{برهنه ات مي کنند تا بهتر شکسته شوي نترس گردوي کوچک ! آنچه سياه مي شود روي تو نيست ، دستِ آنهاست...........! } { مهدی اینبار غمگین‌تر از همیشه نوشت }... دیگه امیدی ندارم به روزای پیش روم {[ناراحت]}

lovelorn

تلاش برای زنده کردنِ یک رابطهِ از دست رفته مثل اینه که بخوای یه چای سردشده رو با ریختن آب جوش گرم کنی نه رنگش مثل اول میشه نه طعمش