خاطره بازی

 

دوران بچگیم ( حدود 8-9 سالگی) عضو کانون پرورش فکری کودکان شهرمون بودم... اونجا عضو قسمتهای مختلفی شده بودم... هنری و عروسک گردانی، سفالگری ، ادبی و... و اوقات فراغتم را در یک محیط فرهنگی سپری میکردم... الان که دارم مینویسم یاد همه ی خوشیای اون دوران افتادم. چقد صاف و زلال بودیم.

برم سر اصل مطلب... واسه بخش ادبی هرکدوم از اعضا کتاب قصه و شعر میخوندیم و امکان اینو داشتیم که کتابهارو از کتابخونه امانت بگیریم... یبار من یه کتاب برداشتم به اقتضای گروه سنی خودم که «ب» یا «ج» باید میبود؛ اسم کتاب« آش سنگ» بود!

من با خوندن داستان این کتاب _  راجع به پسر بچه ای بود که با سنگ ، آش خوشمزه ای پخته بود که مورد تحسین همه اطرافیانش قرار گرفته بود_  راغب به پختن این آش شدم!!

 

یه روز ظهر که از مدرسه برگشتم دیدم مامانم خونه نیست، بنابراین بهترین فرصت دونستم برای سورپرایز!

یه قابلمه کوچیک برداشتم و رفتم حیاط جهت تهیه مواد اصلی این غذا. یه مقدار سنگ کوچیک که هرکدومشون بین مشتم کاملا جا میشدن برداشتم و خوب و با دقت شستم و انداختم تو قابلمه و یه مقدار آب هم ریختم و گذاشتم روی گاز با شعله بسیار ملایمی تا غذامابرو بپزه.

خودمم رفتم حیاط و مشغول بازی و تفریح.....

نمیدونم چقد زمان گذشته بود که دیدم صدای مامانم میاد!!

- : ای خداا ببین این بچه ها چه بلایی سرم میخواستن بیارن؟!! [ و صداش بالاتر رفت ] کی این سنگارو گذاشته تو قابلمه؟؟؟

- من تازه دوهزاریم افتاد که دلیل عصبانیت مامانم چیه!! خودمم که بالکل یادم رفته بود مثلا قرار بود آشپزی کنم و غذام رو گاز بود!! تو همین فکرا بودم و یکمم از واکنش مامانم ترسیده بودم که

- : تو این کارو کردی؟ وای خدا نمیگه سنگا داغ میشن میپرن رو سر و صورتش!!

و من... ابله

 

 

ولی حیف شد.. قرار بود سورپرایز بشه مثلا خوشمزه

شاید خوشمزه میشدااخیال باطل

 

/ 0 نظر / 9 بازدید