ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

دلم برای خونه مجازیم و دوستای مجازیم تنگ شده بود.قلب

حالا بدون معطلی میرم سر موضوع اصلی که تو این مدت نبودنم کجا بودم و اصلا چرا نبودم...

خب اول از همه بگم که خاطرات تلخ و شیییییییییییییییییرین هردوتاشون واسم دلچسب و عبرت آموز بودن .

و اما یه گلگی بکنم از مخاطبان و دوستانم! واقعا که! حالا همین بماند ، بی خیال بقیه گلگیام . من که آدم کینه ایی نیستم!

روز عید فطر خیلی روز دل انگیزی بود خیلی . از شبیرین ترین روزهای عمرم بود. اونقدر که خاطرات اون روز رو در دفتر خاطرات خودم ثبتش کردم.

شب عید فطر برخلاف روزش به کام ما نبود . بی حاشیه پراکنی بگم: با ماشینمون تصادف کردیم . البته خسارت جانی ای در بر نداشت اما ماشین .... بی خیال.

چند روز بعدش تلفن خونه زنگ زد . مامانم برداشته بود. یهو احساس کردم لحنش عوض شد . خیلی شاد به نظر می رسید. از حرفای مامانم فهمیدم که دایی و زن دایی عازم کربلا هستن و پدر بزرگ پدری بنده هم که همسایه ی ایشون هستن قراره با داییم اینا مشرف بشن .

برای بدرقه نتونستیم بریم شهرستان.(آخه محل زندگی دایی و پدربزرگ در یکی از روستاهای یکی از  شهرهای اردبیله)اون هم به خاطر اینکه ما تو گیر و دار کارهای خسارت ماشین و بیمه و اینجور چیزا بودیم. ما نمیخواستیم کسی از ماجرای تصادف چیزی بفهمه ولی عموی بزرگ من وقتی برای بدرقه رفته بوده اونجا به همه همه چیزو میگه . و این بود که کم کم تلفن خونه ما اشغال میشد ؛ و فامیل دور و نزدیک زنگ می زدن که حال مارو بپرسن که آیا آسیب جانیی دیدیم یا نه . که آخرش همه خداروشکر میکردن به خاطر سلامتی ما . که واقعا هم جای شکر داره .

 خدایا بازم شکرت .

اما هفته پیش ، فکر کنم روز یکشنبه بود که تصمیم گرفتیم ما بچه ها با مادر بریم شهرستان ، هم چند روز قبل از اومدن کربلایی ها آب و هوا عوض کنیم و هم کمک حال بچه های دایی و خونواده ی کربلایی باشیم .  پدر هم چون کارشون اداری هست قرار شد پنج شنبه خودشون رو برسونند و چند روز هم مرخصی بگیرند که [به قول دوستم مارکوپولو بشیمنیشخند]سرعین هم بریم .

تو همون روز اولی که شهرستان بودیم دایی کوچیکه که دخترش نامزد بود گفت که چه بهتر میشه هفته دیگه که همه آشناها  اینجا حاضرن عروسی سهیلا (دختردایی کوچیکه) رو هم بگیریم . و این بود که ما یه عروسی هم افتادیم و رفتیم دنبال خرید عروسی. واااااااااااای خدا امان از دست خواهر عروس. _ حالا خواهر عروس از دستم شاکی نشه ها اگه داره این سفر نامه مختصر منو میخونه ؛ شوووووخیه_ آخه خواهر عروس وقتی که تصمیم گرفتیم بریم خرید خواست مارو همراهی کنه تا "بعدا" که میخواد خرید کنه راحت تر انتخاب کنه . اما مگه از چیزی خوشش میاد!؟! سرانجام خرید انجام شد .... اما کی؟ وقتی که اگه پاهامون به زبون میومدن حتما بدترین فحش و نفرینها نثارمون می شد... اما خدایییش با اینهمه سختگیریش یه چیز خوب و تمیزی گرفت.

کربلایی ها اومدن و عروسی هم انجام شد و ماهم آب گرم سرعین هم رفتیم و برگشتیم . از بس خاطره های اون یه هفته شییییییییرین بود که هنوز هم مزه اش زیر زبونمه و فکر نکنم به این زودیا بره...

آهان ! تا یادم نرفته بگم که من و دختر داییم (همون دایی که تازه کربلایی شد) رفتیم لب مرز! آخه روستای اونا دقیقا مرز بین ایران و جمهوری آذربایجانه . و مرز هم که یه رودخونست از یه طرف به کوه و تپه های پوشیده از درخت و از یه طرف که ایران باشه به دشت سرسبز و با صفا مرتبطه. چون موندن ما اونجا زیاد خوب نبود و خطرناک هم بود زیاد نموندیم و فورا از همون دشت سرسبز با دره های عمیق و گاها نه چندان عمیق برگشتیم خونه .

 ملت هم که تو خونه تدارک مهمونا رو میدیدن تا ما از جلوی چشماشون ناپدید میشدیم بلافاصله سراغ مارو می گرفتن که نیروی انسانی برای کمک به مهمونا کم آوردیم شما کجا غیب شدین؟!!

همه چی خوب بوب خوب . خیییییییییییییییییییلی خوب.

 

و این بود که من نمیتونستم به خونه مجازیم بیام . از دوستان مجازیم هم معذرت میخوام که نشد بهشون سر بزنم .

 

یه چند روز دیگه هم از حضور همه دوستام میخوام مرخصی بگیرم . احتمالا بازهم سفری در راه است.... اما بعدش انشالله میام و دونه دونه به همه دوستام چه پیوندی چه اونایی که تو پیوند ها نیستن و نظر میذارن و حتی شاید  چند تا دوست جدید سر میزنم و همه نبودن هام رو جبران میکنم .

 

 

 



موضوعات مرتبط: تلخ و شیرین , روزمرگی , سفر

تاريخ : یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()