خواهرم میخواست امروز کتابهای مدرسشو بگیره .

یادش بخیر پیارسال بود که من و داداشم باهم رفته بودیم کتابفروشی سر خیابون تاکتابهای مدرسه خودم و داداشم و خواهر کوچیکه را بگیریم ؛ از کتابفروشی که اومدیم بیرون ، دستای هردوتامون پر بود ؛ انقدر حجم و وزن کتابها زیاد بود که نمیدونستم چه جوری بگیرمشون.  نصف کتابها را با یه دست نصف دیگه را با یه دست دیگه گرفتم؛ نخیر،اینطوری نمیشه، کم مونده بازوهام کنده بشن بیفتن زمین. پس چیکار کنم؟

متفکر

 آهان! همه را میذارم روی دوتا دستام و جلوی خودم میگیرم.بیچاره داداشمم حالش بهتر از من نبود. همینطوری داشتیم میرفتیم . دیگه نمیتونستیم حتی درست راه بریم . گیج و ویج میرفتیم . تعادلمان بهم خورده بود . وقتی میخواستیم از این سمت خیابون ،بریم اونطرف من که نمیتونستم جلوی پامو ببینم ، کم مانده بود تصادف کنم.

تعجب

 

حال و اوضاع ما کاملا خنده دار بود . هرکی مارا میدید انگار دلقک دیده باشن  ، میخندیدن.   قهقهه

تو اون وضعیت خجالت و خستگی ناشی از حمل کتابها ،خجالتکلافه زن همسایه هم که داشت سبزی میخرید ، انگار که پس کلش زده باشن یهو برگشت و مارا دید ؛ نمیتونست خندشو کنترل کنه ، سرشو به نشانه سلام پایین آورد و زود برگشت . داداشم که هیچیو انگار متوجه نمیشه ؛ منم پابه پاش رفتم ،دیگه سعی میکردم هیچ جارو نگاه نکنم  و تو ذهنم به خودم میگفتم مگه مریضی ؟آخه اینهمه عجله واسه چیه ؟ میتونستی یه سری از کتابهارا الان بگیری و بقیه را هم بعدا میگرفتی . سوال

بالاخره رسیدیم خونه ، در را که باز کردن خودمو پرت کردم تو هال .  کتابهارا نمیتونستم بذارم پایین، دستم همونطوری مونده بود جلوی صورتم . خواهرم اومد کتابهارا برداشت و گذاشت اون طرف و بعد دستامو مالید تا بتونم تکونشون بدم . آخه دستام خشک شده بودند . تا سا عتها دستام درد میکردن.

اون موقع تصمیم گرفتم که تو کارهای خیرم بذارم دیگران هم سهیم باشند و نخوام همه کارهارا  یه تنه انجام بدم. . .

بای بای



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()