اینجا شمال ایران....و همچنان داره برف میباره....

 همه جا یکدست سفید پوش شده... البته منو خواهرام یکدست بودن را تبدیل به ناهمواری کردیم:دی   بخاطر درست کردن یک آدم ِ برفی....:)

  بعد از دوسال همچین برفی مارو ذوق زده کرده..... اونقد ذوق داشتیم که شب خوابمون نمیبرد تا اینکه رفتیم و یک آدمک سر ِ هم کردیم و همچنان تمایلی به برگشت به خونه نداشتیم .... واین صدای مادرمون بود که ساعت 1:30 بامداده دیگه بیاین خونه...

صبح هم ادامه همکاری ما 3 خواهر ادامه داشت تا بالاخره تمامی لذتهایی که خودمون حین ساخت آدمک داشتیم و صدای خسته نباشید و نگاههای همسایه هایی که لحظه به لحظه سرهاشون از پنجره های منازلشون بیرون می اومد و نظاره گر بازی و شوخی و همکاری ما بودند به ثمر نشست... هویجی که نداشتیم تا برای دماغ آدم برفی استفاده کنیم هم فراهم شد؛ همسایه طبقه بالایی آپارتمانمون خودش از ما پرسید که اگر هویج بخواین ما داریما، و ما که منتظر همچین پیشنهادی بودیم بی تامل با سپاس از ایشون قبول کردیم :)

بی شک چشمها یی که نظاره گرمون بودن یا زبانهایی که تشویقمون میکردن و خسته نباشید میگفتن یا گوشهایی که فقط صدای شیطنتهای مارو میشنیدن و همچنان از محیط گرم منازلشون شاهد تلاشهای ما بودند و در پایان کار فقط به یک عکس تک نفری یا جمعی با آدمک ِ ثمره همکاری ِ همراه با علاقه و ذوق ِ ما سه خواهر بسنده کردن ، لذت و خوشیِ بی حدی را که ما حس میکردیم را ، حس نمیکنند...

خدایا شکرت...

 

این هم عکس آدم برفی:

 

 



موضوعات مرتبط: یک روز برفی , آدم برفی , روزمرگی

تاريخ : شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()