بالاخره یکی پیدا شد که استعداد نویسندگی بنده رو کشف کنه . و چقدر عزیزه اون شخص]البته عزیز بود ، الان عزیزتر شدهچشمک[

 

 


ماجرا از این قراره که جناب همسر(البته مدت کوتاهیه که عقد کردیم) فهمیده بودند که من یک دفتر  خاطرات دارم و ازمن اونو درخواست کردند . ولی من تقاضاشون رو رد کردم . ( چون داخل دفترم از خصوصی ترین اتفاقات و حالات و رفتار و احساساتم نوشته بودم . فقط برای خودم . که گاه گداری با خوندن محتویاتش یه گشت کوتاهی در دوران گذشته ام و مخیله های قدیمیترم زده باشم.)

ایشون در منزل ما تشریف داشتند. نمیدانم مادرم راجع به چه چیزی صحبت می کردند که در خلال جملاتشون از واژه ی دفتر خاطرات استفاده کردند.

در همین لحظه ، چشم تو چشم جناب همسر شده بودم ؛ متوجه برق چشمانشون شدم. و بعد فورا با لبخندی به من یاد آوری کردند که دفترم را خواستارند.

من بدون توجه به درخواست ایشون به کارهایی که در حال انجامشون بودم ادامه دادم.

زمان کوتاهی گذشته بود و من کنارشون نشسته بودم که ایشان با اصرار دفترم را طلب کردند. (با اینکه از محتویاتش آگاه نیستند اما چنان اصرار می کردند که گویی از داخلش به نتایج مهمی دست خواهند یافت!!) من همچنان قبول نمی کردم . عاقبت ناچارا بی خیال شدند و  ظاهرا پیگیر نشدند.

من به درماندگی همسرم دلم سوخت . بنابر این در خلوت خودم دفاتری را که در آنها یادداشت های خصوصی ام را ثبت کرده بودم را بازبینی کردم که اگر بخشهایی از آنها را بتوانم جهت مطالعه در اختیارش بگذارم. هرچند با تفکر دقیقم به این نتیجه رسیدم که اگر همه مطالب را هم بخوانند مشکلی پیش نخواهد آمد اما راضی نمی شدم که گنجینه اسرارم را که همواره با ظرافت و جدیت از آن مراقبت می کردم که مبادا شخصی از آن مطلع شود به راحتی کلیدش را به دیگری بدهم. سر انجام در یکی از آنها که "تنها یک خاطره "سفرم را نوشته بودم برداشتم و نشان همسر کنجکاوم دادم.

ماجرای سفر به کربلایم در تابستان دوسال پیش بود که مصادف با تاریخ تولدم بود.

نوشته ام را که خواند  به من گفت که ماشالله یه پا نویسنده بودی و خبر نداشتم ! وقتی می خواندم مثل این بود که یک کتاب میخوانم .(از این تعریفش خدایی خوشمان آمد و مارا بر پیمودن ادامه راه نگارش مصمم تر کرد:)

یک بخشی از خاطره مان را دادیم که بی خیال بقیه شود ، اما از وقتی آن را خوانده  طالب بقیه نوشته هایم نیز شده .( فکر کنم ناخواسته کار دست خودم دادم!) با جدیت تمام می گوید یکبار که در خانه نخواهی بود آنموقع تمامی سوراخ سمبه ها و بالا و پایین خانه را می گردم و پیدایش میکنم و میخوانم . عجبا ! هیچ هم بعید نیست اینکار رابکند.

 شیطان هـــــست دیگر؛ همه را گول میزند . ولی خــــــــــدا کند ایشان گول این موجود پلید را نخورد.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()