دوست من دانستم که دلت برایم تنگ شده است.

از کجا؟

ازآنجایی که ازقدیم گفته اند : دل به دل راه دارد...

دوست من البته خودم می دانم که این عقل اندکی که ارزانیم داشتی تا درک کنم حضورت را ، ارمغانی از توست.

ای کاش پرده غفلت آنچنان مرا پوشش نمی داد که تا تو خود نیامده بودی ، من هنوز هم فراقت را نفهمیده بودم . و من چقدر غافل بودم .

نکند که تو خود خواستی مرا به حال خود رهایم کنی!؟!

اما چه شد که دلم برایت آنقدر تنگ شد که.........

و یک شرمندگی برایم باقی ماند......ناراحتافسوس

همچنان در کنجی از دورافتاده ترین نقطه ی دلم ، نجوایی آکنده از خجلت و سرافکندگی مرا "هی" می کند که چرا تا این حد بی وفایی...............

همان ندای ضعیف ، امان از سراسر وجودم برید . از خود بی خودم کرد . تا به خود آمدم باز یاد لحظه ای که خودت خواندیم افتادم و باز دلم شکسته تر شد .، که من بی وفا چگونه خصمانه با خود رفتار می کردم و خودم را از درگاه توی مهربان ترین رانده بودم . واااااااااااااااای چقدر ظالم بودم . چقدر!!

 

 



موضوعات مرتبط: نجوا , دل , غافل , دلنوشته

تاريخ : جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

 

 

 عکس های فوق العاده زیبا و بکر از مناظره طبیعی - WwW.AriaPic.Org

 

 

 

 

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان

کو میوه‌ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان

کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان

خورده چو آدم دانه‌ای افتاده از کاشانه‌ای
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده
بی‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان

گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان

ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما
زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان

تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک
بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان

میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد
نک صبح دولت می‌دمد ای پاسبان ای پاسبان

صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن
مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان

ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل
نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان

گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن
مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها
آورده باغ از غیب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود
زاینده و والد شود دور زمان دور زمان

لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان
مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان

من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر
پیکان پران آمده از لامکان از لامکان

 

« از  مولانا»

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: پاییز , عکس مناظر پاییزی , مولوی , شعر پاییزی
ادامه مطلب

تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند 

 


 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

 


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 


گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند 

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

 
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

 

 



موضوعات مرتبط: هوشنگ ابتهاج , روزمرگی , تنهایی

تاريخ : جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()
 
 
 
اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.
 
****************************************************
 
وجودم تنها یک حرف است
و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف؛

امّا بر سه گونه:
سخن گفتن،
معلّمی کردن،
و نوشتن.

دکتر عــلی شــریعتی

 *****************************************************************

جناب شریعتی زیستنشون رو بر سه گونه تعریف کردن که یکیش سخن گفتنه . اما من به جای "سخن گفتن" "گوش کردن" رو برای توصیف حال خودم مناسب تر میدونم . از خود راضی

 متفکراحتمالا اگه یه خورده بیشتر فکرکنم ، مورد سوم رو هم تغییرش بدم ! چون زیاد باهاش سرکار ندارم!

 

 

 



موضوعات مرتبط: دکتر شریعتی , روزمرگی , یادگاری

تاريخ : پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

در این دنیا که مردانش چو نامردان عصا از کور می دزدند......من خوش باور نادان محبت آرزو کردم

 



موضوعات مرتبط: جمله قصار , یادگاری

تاريخ : چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

 

 

 

تا خواسته ام از تو ترا خواسته ام
از عشق تو خوان عشق آراسته ام

 

خوابی دیدم و دوش فراموشم شد
این میدانم که مست برخاسته ام

 

تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم
روباه بدم ز فر تو شیر شدم


ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر    
این نیز بیندیش که سر زیر شدم

 

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم

 

ارواح ترا سجده کنان میگویند
چون پیش تو مردیم همه زنده شدیم

 

 

تا شمع تو افروخت پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم

در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم

 

تا ظن نبری که از تو بگریخته ام
یا با دگری جز تو درآمیخته ام

 

بر بسته نیم ز اصل انگیخته ام
چون سیل به بحر یار درریخته ام


تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی تو صبور گشتم و بنشستم


من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا با بد سرمستم

 

تا ظن نبری که من دوئی می بینم
هر لحظه فتوحی بنوی می بینم


جان و دل من جمله توئی می دانم
چشم و سر من جمله توئی می بینم  

 

تا ظن نبری که من کمت می بینم
بی زحمت دیده هر دمت می بینم


در وهم نیاید و صفت نتوان کرد
آن شادیها که از غمت می بینم

 

تا کاسه ی دوغ خویش باشد پیشم
والله که به انگبین کس نندیشم


ور بی برگی به مرگ مالد گوشم
آزادی را به بندگی نفروشم

 

تا پرده ی عاشقانه بشناخته ایم
از روی طرب پرده برانداختیم


با مطرب عشق چنگ خود در زده ایم
همچون دف و نای هردو در ساخته ایم

 

تا میرود آن نگار ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم


چون بگذرد این سر که درین آب و گلست
در صبح وصال دولتش خندانیم

 

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم
آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم


آن کف که به خون عشق آلودستی
بر ما میزن که بر کفت همچو دفیم

 

جانرا که در این خانه وثاقش دادم
دل پیش تو بود من نفاقش دادم


چون چند گهی نشست کدبانوی جان
عشق تو رسید و سه طلاقش دادم

 

جانی که در او دو صد جهان میدانم
گوئیکه فلانست و فلان میدانم


او شاهد حضرتست و حق نیک غیور
هر چشم که بسته گشت از آن میدانم

 

چندانکه به کار خود فرو می بینم
بی دیده گی خویش نکو می بینم


با زحمت چشم خود چه خواهم کردن
اکنون که جهان به چشم او می بینم

 

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم
اینک کمر خدمت تو بربندیم


بسیار گریستیم و هجران خندید
وقت است که او بگرید و ما خندیم

 

چون مار ز افسون کسی می پیچم
چون طره ی جعد یار پیچاپیچم

 

والله که ندانم این چه پیچاپیچست
این میدانم که چون نپیچم هیچم

 

چون می دانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم

 
او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم

 

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
وز بستن پای و رفتن سر ترسیم


 

ما گرم روان دوزخ آشامانیم
از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم

 

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم
وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم

 

خورشید تو خواهم که بیاران برسد
چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم

 

 

 



موضوعات مرتبط: مولوی , بخش یازدهم رباعیات دیوان شمس مولوی , امام رضا(ع) , تنها آرزو

تاريخ : دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()
 
 
شبیه مرغک زاری کز آشیانه بی افتد
جُــدا زدامن مـادر، به دام دانه بی افتد
 
 
     ز نــازکی ز ندامـت ، ز بـیـــم صبــح قیــامت
     بدان نشان که شنیدی سری به شانه بی افتد
 
             
            به کار آنکه برون از بهشت گشته عجب نیست
             که در جـهـنـّـم غــربت ، به یاد خــانه بـی افتــد
 
 
                   نشان گرفته دلم را، کمـان ابروی ماهی
                   خدای را که مبـادا، دل از نشانه بی افتد
 
 
  دلم به کشتی کربت، به طوف لجه ی غربت
  چو از کــرانه ی تربت، به بیـکرانه بی افتد
 
 
        شوم چو ابر بهاران ز جوش اشک چو باران
      که دانــه دانــه برآیــد ، که دانه دانه بـی افتـد
 
 
            جهان دل است و تو جانی نه بلکه جان جهانی
            همـه سکنـــدر و دارا ، کزین فســانه بی افتـد

 

     خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو
     بیـا که آتـش صیــاد ، از زبانه بی افتــد

 

          الا غریب خراسان، رضا مشو  که بمیرد
          اگر که مرغک زاری از آشیـانه بی افتد

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: امام رضا(ع) , اصفهانی , متن ترانه محمد اصفهانی

تاريخ : پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()