من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

 

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

 

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

مولونا

 

*****************************************************

*****************************************************

 

پیشاپیش تولد هشتمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت , امام مهربانی ها خورشید درخشان ایران را حضور همه عزیزان مخطبم تبریک میگم .

از اونجایی که برخلاف تولد ما که از دیگران هدیه میگیریم , ما معمولا روز میلاد معصومین بزرگوار از ایشون عیدی میخوایم پس  امیدوارم بهترین عیدی ها نصیبتون بشه .

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: دلنوشته , قمر , امام رضا(ع)

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

دلم برای خونه مجازیم و دوستای مجازیم تنگ شده بود.قلب

حالا بدون معطلی میرم سر موضوع اصلی که تو این مدت نبودنم کجا بودم و اصلا چرا نبودم...

خب اول از همه بگم که خاطرات تلخ و شیییییییییییییییییرین هردوتاشون واسم دلچسب و عبرت آموز بودن .

و اما یه گلگی بکنم از مخاطبان و دوستانم! واقعا که! حالا همین بماند ، بی خیال بقیه گلگیام . من که آدم کینه ایی نیستم!

روز عید فطر خیلی روز دل انگیزی بود خیلی . از شبیرین ترین روزهای عمرم بود. اونقدر که خاطرات اون روز رو در دفتر خاطرات خودم ثبتش کردم.

شب عید فطر برخلاف روزش به کام ما نبود . بی حاشیه پراکنی بگم: با ماشینمون تصادف کردیم . البته خسارت جانی ای در بر نداشت اما ماشین .... بی خیال.

چند روز بعدش تلفن خونه زنگ زد . مامانم برداشته بود. یهو احساس کردم لحنش عوض شد . خیلی شاد به نظر می رسید. از حرفای مامانم فهمیدم که دایی و زن دایی عازم کربلا هستن و پدر بزرگ پدری بنده هم که همسایه ی ایشون هستن قراره با داییم اینا مشرف بشن .

برای بدرقه نتونستیم بریم شهرستان.(آخه محل زندگی دایی و پدربزرگ در یکی از روستاهای یکی از  شهرهای اردبیله)اون هم به خاطر اینکه ما تو گیر و دار کارهای خسارت ماشین و بیمه و اینجور چیزا بودیم. ما نمیخواستیم کسی از ماجرای تصادف چیزی بفهمه ولی عموی بزرگ من وقتی برای بدرقه رفته بوده اونجا به همه همه چیزو میگه . و این بود که کم کم تلفن خونه ما اشغال میشد ؛ و فامیل دور و نزدیک زنگ می زدن که حال مارو بپرسن که آیا آسیب جانیی دیدیم یا نه . که آخرش همه خداروشکر میکردن به خاطر سلامتی ما . که واقعا هم جای شکر داره .

 خدایا بازم شکرت .

اما هفته پیش ، فکر کنم روز یکشنبه بود که تصمیم گرفتیم ما بچه ها با مادر بریم شهرستان ، هم چند روز قبل از اومدن کربلایی ها آب و هوا عوض کنیم و هم کمک حال بچه های دایی و خونواده ی کربلایی باشیم .  پدر هم چون کارشون اداری هست قرار شد پنج شنبه خودشون رو برسونند و چند روز هم مرخصی بگیرند که [به قول دوستم مارکوپولو بشیمنیشخند]سرعین هم بریم .

تو همون روز اولی که شهرستان بودیم دایی کوچیکه که دخترش نامزد بود گفت که چه بهتر میشه هفته دیگه که همه آشناها  اینجا حاضرن عروسی سهیلا (دختردایی کوچیکه) رو هم بگیریم . و این بود که ما یه عروسی هم افتادیم و رفتیم دنبال خرید عروسی. واااااااااااای خدا امان از دست خواهر عروس. _ حالا خواهر عروس از دستم شاکی نشه ها اگه داره این سفر نامه مختصر منو میخونه ؛ شوووووخیه_ آخه خواهر عروس وقتی که تصمیم گرفتیم بریم خرید خواست مارو همراهی کنه تا "بعدا" که میخواد خرید کنه راحت تر انتخاب کنه . اما مگه از چیزی خوشش میاد!؟! سرانجام خرید انجام شد .... اما کی؟ وقتی که اگه پاهامون به زبون میومدن حتما بدترین فحش و نفرینها نثارمون می شد... اما خدایییش با اینهمه سختگیریش یه چیز خوب و تمیزی گرفت.

کربلایی ها اومدن و عروسی هم انجام شد و ماهم آب گرم سرعین هم رفتیم و برگشتیم . از بس خاطره های اون یه هفته شییییییییرین بود که هنوز هم مزه اش زیر زبونمه و فکر نکنم به این زودیا بره...

آهان ! تا یادم نرفته بگم که من و دختر داییم (همون دایی که تازه کربلایی شد) رفتیم لب مرز! آخه روستای اونا دقیقا مرز بین ایران و جمهوری آذربایجانه . و مرز هم که یه رودخونست از یه طرف به کوه و تپه های پوشیده از درخت و از یه طرف که ایران باشه به دشت سرسبز و با صفا مرتبطه. چون موندن ما اونجا زیاد خوب نبود و خطرناک هم بود زیاد نموندیم و فورا از همون دشت سرسبز با دره های عمیق و گاها نه چندان عمیق برگشتیم خونه .

 ملت هم که تو خونه تدارک مهمونا رو میدیدن تا ما از جلوی چشماشون ناپدید میشدیم بلافاصله سراغ مارو می گرفتن که نیروی انسانی برای کمک به مهمونا کم آوردیم شما کجا غیب شدین؟!!

همه چی خوب بوب خوب . خیییییییییییییییییییلی خوب.

 

و این بود که من نمیتونستم به خونه مجازیم بیام . از دوستان مجازیم هم معذرت میخوام که نشد بهشون سر بزنم .

 

یه چند روز دیگه هم از حضور همه دوستام میخوام مرخصی بگیرم . احتمالا بازهم سفری در راه است.... اما بعدش انشالله میام و دونه دونه به همه دوستام چه پیوندی چه اونایی که تو پیوند ها نیستن و نظر میذارن و حتی شاید  چند تا دوست جدید سر میزنم و همه نبودن هام رو جبران میکنم .

 

 

 



موضوعات مرتبط: تلخ و شیرین , روزمرگی , سفر

تاريخ : یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

امروز یه کتاب خوندم که از خوندن مطالبش واقعا لذت بردم . یه قسمت ازمتن  کتاب را می نویسم . شاید شما هم خوشتون اومد:

زندگی این است.!

زندگی یک بازی نیست عمر شما عزیز است . می خواهید با آن چه کار کنید؟

آیا فکر می کنید به معنای واقعی زندگی میکنید؟ آیا از هر لحظه عمرتان لذت می برید؟ آیا از فرصت هایی که پیش می آید استفاده می کنید؟

باید بدانیم که توانایی ما همیشه کامل نیست ، گاهی ترس و تردیدافکار مایوسانه و عادات بد را در ما ایجاد می کند.

 فکر کنید ، 3-4 هفته دیگر بیشتر زنده نیستید.

آن وقت چه کار می کنید؟

حرفی برای گفتن دارید؟

دلتان برای کسی یا چیزی تنگ می شود؟

حالا قدر همه آن ها را بدانید.

 

 

فراموش نکنید زندگی پوشیدن مکرر یک لباس نیست.

 

 

 آرزو ها به حقیقت می پیوندند ، باور داشته باشید .

 

نویسنده این کتاب لیندا فیلد نام داشت ....

 

 

 



موضوعات مرتبط: نکته ای برای زندگی بهتر , روزمرگی

تاريخ : یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

ای خدا مرا این عزت بس که بنده تو باشم و این فخرم بس که پروردگارم تو باشی .

تو آنچنانی که من دوست دارم . پس مرا آن سان که می خواهی بگردان .

برگرفته از مناجات مولایمان علی (ع)



موضوعات مرتبط: مناجات امام علی (ع) , عشق بازی

تاريخ : یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()