و کاش مرد غزل‌خوان شهر برگرد


به زیر بارش باران شهر برگردد


کسی شبیه خدا نیست، هیچ کس، ای کاش

 

کمال مطلق انسان شهر برگردد


چه خوب می‌شد اگر مرد آسمانی ما


به جمع خاکی خوبان شهر برگردد


خدا کند برکت ـ این خیال دور از ذهن ـ‌


شبی به سفره بی‌نام شهر برگردد


شبیه خانه ارواح ساکت و سردیم


خدای خوب! بگو جان شهر برگردد


هنوز منتظرم یک نفر خبر بدهد


که باز یوسف کنعان شهر برگردد

 

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

چه گویم درمقام تو  

تو ای روح اهورایی

تو  نور چشم خورشیدی

تو زهرایی , تو زهرایی . . .

 

 

 

 

بانو! تو آمدی تا کوثر، بی شان نزول نماند.

تو آمدی تا زنانِ همیشه تاریخ، در رهسپاری به سمت آسمان، سردرگم نمانند.

.

.

.

.

.

بشارت باد بر اهالی زمین که سیب سرخ بهشت، جوانه زده است! نام تو، ریشه شر را

خشکاند و آتش دوزخ را سرد کرد بر پیروان طریقه رستگاری. خانه وحی، با درخشش نام

تو، روشن تر شد، تا نشانه ای باشد بر حرمت زن، تا دیگر رنگ چهره ها با شنیدن صدای

تولد دختران، کبود نشود؛ تا دیگر سنت های جاهلانه میان دختر و پسر، خطی نکشد به

نشانه سعد و نحس. «عاص بن وائل سهمی» بداند که سهمی از میراث حقیقت و

ماندگاری نخواهد برد. هرچه بهره ای از نور نداشته باشد، تا صبح بیشتر نخواهد پایید.

پنجه های عداوت و گمراهی، به زودی بریده و دریچه های هدایت، یکی پس از دیگری

گشوده خواهد شد.

 .

.

.

.

.

 

 

ای بهشت قرب احمد (ص) فاطمه(س)

لیله قدر محمد (ص) فاطمه(س)

ای سه شب بی قوت واز قوت تو سیر

هم یتیم و هم فقیر و هم اسیر

وحی بی ایثار تو کامل نشد

هل اتی بی نان تو نازل نشد

مدح تو کی با سخن کامل شود

وحی باید بر قلم نازل شود

ای که در تصویر انسان زیستی

 کیستی تو کیستی تو کیستی

از شب میلاد تاآخر نفس

 مصطفی (ص)یک دست را بوسید و بس

آن هم ای دست خدا دست تو بود

ای برآن لبها و دست تو درود

عقل کل از کل هستی شد جدا

تا چهل شب کرد خلوت با خدا

 این چهل شب در  سرش شور تو بود

 بهر استقبال از نور تو بود

ای که از سر تا به پا پیغمبری

بلکه هم پیغمبری هم حیدری

تو رسول الله (ص) شویت بوالحسن (ع)

هر سه یک جانید با هم در سه تن

بس تویی ای عرش حق را قائمه

هم محمد (ص) هم علی (ع) هم فاطمه (س)

باید اینجا لب فرو بست از بیان

روز محشر قدر تو گردد عیان

صحنه محشر همه پابست توست

اختیار نار و جنت دست توست

مهر تو روز قیامت هست ماست

ریشه های چادرت در دست ماست

روز محشر کار ما با فاطمه (س) است

نقش پیشانی ما یا فاطمه (س) است

از کرامت بر جبین ما همه

ثبت کن هذا محب الفاطمه (س)

 

 

 

 

 

 

میلاد تو، آغاز روییدن دوازده شاخه در باغ امامت است

 

با یک گل اگر بهار آید      آن گل، گل توست یاس زهرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(مختصری کپی برداری کردم از این لینک : http://www.hawzah.net/fa/MagArt.html?MagazineArticleID=41183&MagazineNumberID=4901

و : http://www.aviny.com/Occasion/Ahlebeit/Fatemeh/Veladat/88/Shear/Shear01.aspx)

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: روز مادر , مادر , تولد , راه سعادت

تاريخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

 

 

 

به سراغ من اگر می آیید


پشت هیچستانم


پشت هیچستان جایی است


پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است


که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک


روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح


به سرتپه معراج شقایق رفتند


پشت هیچستان چتر خواهش باز است


تا نسیم عطشی در بن برگی بدود


زنگ باران به صدا می آید


آدم اینجا تنهاست


و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است


به سراغ من اگرمی آیید


نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد


چینی نازک تنهایی من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: سهراب سپهری , تنهایی , گلبانگ عاشقانه

تاريخ : شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

                                     

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

 

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

 بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

 

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !

بسرای ... ))

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

 این گل سرخ من است !

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

 

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 

 

                                                                                   فریدون مشیری

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: فریدون مشیری , عشق بازی

تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

      عشق را از فاطمه آموختم  

 

      چشم بر دست کبودش دوختم  

 

       دست او صدها گره وا می کند    

 

      دست او والله غوغا می کند            

 

      دست او مشکل گشای عالم است      

 

      روی آن جای لبان خاتم است      

 

     دست او دنیای احسان و صفاست      

 

     دست او مشکل گشای مرتضی است      

 

     حیف شد آن دست را دشمن شکست     

 

      با غلاف تیغ اهریمن شکست           

 

      گویمت از قصه شهر نبی      

 

      از شرار آتش و بیت علی      

 

       درد بود و آتش و افسردگی       

 

      یاس یود و سیلی و پژمردگی    

 

      آه بود و ناله و بغض گلو      

 

      پهلوئی بودو لگدهای عدو             

 

      در میان کوچه آن دنیا پرست       

 

      راه را بر مادر سادات بست       

 

      گویمت سر بسته در آن کوچه ها     

 

     فاطمه گم کرد راه خانه را     

 

     آه ای مجنون زبان در کام گیر      لب فرو بند و کمی آرام گیر....

 

 

 

 

 

 

 

 

دل از غم فاطمه توان دارد ، نه


    و ز تربتِ او کسی نشان دارد ، نه


          آن تربتِ گمگشته به بَر ، زوّاری


                جز مهدی صاحب الزمان دارد ، نه

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 


 

 



موضوعات مرتبط: راه سعادت , دلم شکست , انتظار , گلبانگ عاشقانه

تاريخ : سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

 

الهی! عَلَمی که افراشتی، نگونسار مکن، و چون در اخر عفو خواهی کرد، در اول شرمسار مکن.
الهی! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زیرا که از تو همه نیکی آید و از عبدالله بدی.
الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم.
الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به کرم تو بگیرم، و کرم تو از جرم من بیش است.
الهی! اگر دوستی نکردم، دشمنی هم نکردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.
الهی! اگر توبه، بی‌گناهی است، پس تائب کیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی کیست؟
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر کیست.
الهی! تو ما را جاهل خواندی، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جز خبط چه آید؟
الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو کسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی.
الهی! همچنان بید، به خود می‌لرزم، که مباد آخر به جویی نیَرزَم.
الهی! مگو چه آورده‌ای، که رسوا شوم، و مپرس چه کرده‌ای که روسیاه شوم.
الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.
الهی! چون یتیم بی‌پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویش برتاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم.
الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن که پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم که بر تو حقّی دارم.
الهی! اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل کنی، فضل دیگران چون باد.
الهی! ما در دنیا معصیت می‌کردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابلیس شاد.
الهی! اگر فردای قیامت عقوبت کنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه.
الهی! مرکب وا ایستاد، و قدم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود.
الهی! همه از «حیرت» به فریادند، و من از حیرت شادم! به یک «لبّیک» درب همه ناکامی بر خود بگشادم، دریغا روزگاری که نمی‌دانستم تا لطف تو را دریازم.
خداوندا! در آتش «حیرت» آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده، نه دل الم داغ.
الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی.
الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟
الهی! هر روز که برمی‌آید، ناکس‌ترم، و چنان که پیش می‌روم، واپس‌ترم!
الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو نواز که دیگران نتوانند.
الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون که دانستم، نتوانستم.
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتم، و بینایی ده که در چاه نیفتم.
الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!
الهی! اگر عالم باد گیرد، چراغ مُقبل کشته نشود، و اگر همه جهان آب گیرد، ایاغ،[5] مُدبر شسته نشود!
الهی! اگر به «دعا» فرمان است، قلم رفته را چه درمان است؟
الهی! ابوجهل، از کعبه می‌آید! و ابراهیم از بتخانه! کار به عنایت بود، باقی بهانه.
الهی! هر که را خواهی برافتند، گویی با دوستان تو درافتد.
الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی که بنده به چه محتاج است.
با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته نازی دارد
ای خالق ذوالجلال نومید مکن آن را که به درگهت نیازی دارد.
«والسّلام»



موضوعات مرتبط: راه سعادت , آرزو , آگاه , مناجات خواجه عبد الله انصاری

تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()

همه چی خوبه . آرومه . و از زندگی کردن لذت میبرم .هر از گاهی تو کنجی از ذهنم  هم به زمانی که ممکنه نباشم ، فکرمیکنم....

.

.

.

.

گاهی وقتا پیش میاد  اصلا به گذشتم فکرنمیکنم . نه خاطرات تلخش و نه شیرینش ؛ و نه اتفاقاتیکه باید مایه عبرتم بشن ؛ و فقط مستقیم به سمت آینده حرکت میکنم .

اما بعضی وقتا اونقدر ذهنم درگیر گذشته میشه که حتی زندگی کردن در حال ، رو کلا فراموش میکنم . هرچند به ندرت برام ، همچین مواردی پیش اومده ؛ اما طوری بوده که تاثیرش تو ذهنم ماندگار شده .

.

.

.

.

به نظر خودم تصمیم گیرنده خوبی نیستم...... امابعضی وقتا طرز نگرش دیگران در من ، باعث میشه یه خورده  اعتمادبنفس کاذب بگیرم ، و به خودم و عقایدم خووووووب احترام بذارم ، که این کارم  باعث جلب احترام دیگران به من میشه ؛ که از این بابت خوشحال میشم .

بلد نیستم زرنگ بازی دربیارم اما تقریبا معمول کسانی که میخوان برام ادای زرنگا رو دربیارن ، دستشون زود رو میشه .حتی اگر بسیار زرنگ باشن..

.

.

.

.

(خوبه که وقتی احساس میکنی دراوج تنهایی هستی ، دست نوازش خدا رو ، حس میکنی..... خیلی لذت بخشه... خیلی...)

من که خودمو لایق این نوازش نمیدونم ، اما از خدا هم انتظار ندارم که به خاطر کوتاهیهای بنده جاهل و نا لایقش  دست نوازشگرش رو ، از من بگیره .

.

.

.

.

..... با ما آنگونه رفتار کن که تو شایسته و اهل آنی، نه آنگونه که ما شایسته آن هستیم. ای اهل تقوی و بخشایش! ای مهربان ترین مهربانان!

 

 

 



موضوعات مرتبط: دل , آرزو , راه سعادت

تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سما | نظرات ()